مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

120

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گربگان و سگان نخورند ، دزدانش بخواهند برد . در حال ، سنگى برگرفت و بسوى احدب انداخت . سنگ بر سينهء احدب آمده ، چون مردگان بيفتاد . مباشر ملول گشت و بر خويشتن بترسيد و گفت : نفرين خدا به گوشت و روغن باد كه امشب بىسببى اين مرد در دست من كشته شد . پس از آن ، شمع پيش داشته ، بر وى نظر كرد . ديد كه مرديست احدب . گفت : ترا گوژى پشت ، بس نبوده كه بدزدى گوشت و روغن نيز آمدهء ؟ آنگاه احدب را برداشته ، هميبرد و هميگفت : يا ستّار استر بسترك الجميل . 11 چون بر سر بازار رسيد ، او را در پاى ديوار دكهء راست بگذاشت و بسوى خانه بازگشت . از قضا سمسارى سرمست از آن مكان به قصد گرمابه ميگذشت . چون باحدب نزديك شد ، گمان كرد كه آدمى در آن مكان ايستاده ، هميخواهد كه دستار او را بربايد . در حال ، سمسار مشتى بر او زد . احدب بيفتاد . سمسار ، مير شب را آواز داد و از غايت بىخودى ، خويشتن بر احدب افكنده ، او را هميزد و حلقوم او را هميفشرد . كه ميرشب برسيد . سمسار را ديد كه مردى را كشته . بانگ بر وى زد و او را گرفته ، بسوى خانهء والى برد . و سمسار با خود ميگفت : اى خدا ، اين مرد با يك مشت چگونه مرد ؟ و چرا چنين خطائى از من برفت ؟ پس آن شب ، سمسار و احدب در خانهء والى بودند . چون روز برآمد ، والى ، سيّاف را فرمود كه چوب دار از بهر سمسار بنشاند . سيّاف چنان كرد . آنگاه رسن در گردن سمسار كرده ، هميخواست كه بر دارش كند . ناگاه مباشر سلطان پديد آمد و گفت : سمسار را مكش ، كه احدب را من كشته‌ام . والى گفت : از بهر چه او را كشتى ؟ گفت : دوش به خانه رفتم . او را ديدم كه از راه بام بدزدى گوشت و روغن آمده . سنگى بسينهء او زدم . در حال بمرد . آنگاه او را برداشته ، ببازار آوردم و در فلان مكانش بگذاشتم . والى چون سخن مباشر بشنيد ، بسيّاف گفت : سمسار را رها كن و مباشر را باعتراف خود بر دار كن . سيّاف ، سمسار را رها كرده ، رسن در گردن مباشر افكند و هميخواست كه او را بر دار كند . كه طبيب را ديدند كه مردمان بيك سو